بچگی ها که بر لب جوی میایستادم
شوق پرش به آنسو
تنم را پر میکرد...
از پا هایم شروع میشد...
بالا میآمد...
و بالاتر...
تا میرسید به سینه ام
(شوقی درونی میشد...)
آنگاه فتح صدر میکرد
و گلویم را
(دیگر مشورت بیفایده مینمود...)
و سپس بینیام را
(عطر سبزستان های آنسوی جوی...)
و سپس گوش هایم را...
(بستن حرف دیگران...)
اما!
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سام شریعتی
از گوشه و کنار میشنوم که انگار خبر ندارند که اینجا تعطیل نشده!
بلکه کمی جمع و جور تر شده!
و محفلی خصوصی تر...
اگر از اندک دوست داران این پندار نویسه ها بودی
بیا... اما خودت را و انگیزه ات را معرفی کن...
چون متن هام سمی اند!
باید آماده مردن باشی!
پ.ن: سعیم بر اینست که خواب آسوده اینجا را بر هم نزنم!
برچسب:
نویسنده: سام شریعتی
رغبت ، علت نوشتن... گرداندن... حرکت...
رغبتی برای نوشتن اینجا انگار ندارم!
رغبتی در همین حد حتی...
نمیدانم!
فعلا که هیچ!
برچسب:
نویسنده: سام شریعتی